به اعجاز بودنت در عین نبودن، ایمان دارم. به پر شدن نیمکتهای خالی از تو، با یاد تو! به گرم شدن دستان بیقرارم در خیال دستهات… دیگر روزهای خالی از تو، آزارم نمیدهند. تو با منی! تو در همه حال، همقدمی با من! سایهی منی که مدام حضورت را به رخ قلبم میکشی... تو باشکوهی، بی بدیلی، زیبایی، اما بسیار دور… #ساحل_اربابی
برای سپری شدن این شبها دلواپسم! هرگاه که چشمان بیرمقم تقلا میکنند آهستگی عبور عقربهها را نبینند و خود را از زمین و زمان جدا سازند و برای دلتنگ شدن ستارهها که در حسرت حضور گرم تو جان میدهند و دم نمیزنند. برای پرندگان این دیار دلواپسم که سالهاست از دیدن گره خوردن دستهایمان، محروماند و به نشانهی اعتراض، دیگر آواز نمیخوانند، نمیخندند و شادمانی نمیکنند. دلواپسم برای ساعتها، دقیقهها، لحظهها؛ لحظههایی که دیگر رنگ و بوی زندگی ندارند و نامشان تنها